سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

اولین باری که مشهد مقدس رفتید

در ده ماهگی برای اولین بار به مشهد مقدس رفتید همراه مامان و بابا و بابا بزرگ و مامان بزرگ باورم نمیشد ولی واقعا امام رضا دعوتمون کرد برای عاشورا و تاسوعا اونجا بودیم  هربار که حرم میرفتیم طبقه زیرزمینتون میبردم و دستتونا به ضریح  زیرزمین رسوندم علی که ضریح را ولش نمیکرد روز اول کمی اذیت کردید ولی روزای بعد بهتر بودید دستتونا به پنجره فولادم رسوندم از امام رضا خواستم هرسال بچههام را دعوت کنن و کمکم کنن بتونم مادر خوبی باشم و خوب تربیتتون کنم ...
30 دی 1390

شیطونیهای علی خونه مامان جون

عاشق سینی بازی هست علی مامان جون هرچی سینی داشت میچید و شما گل پسر همش را مینداختی رو زمین و روش مینشستی   به قابلمه مامان جونم رحم نکردی  نشستی و داری کرفس میخوری و دوقلوهای دایی هم قابلمه را حرکت میدن هرموقع غذا میخوردیم علی جان میومدی وسط سفره و الان دیگه مامان جون بیخیال شدن و داری همه چیرا بهم میریزی و به فاطمه هم یاد دادی ...
30 دی 1390

دس دسی کردن

در١٢/٧/٩٠ فاطمه جونم دس دسی کرد و دستاشم میچرخوند نیننای میکنه دخترم و علی یک ماه بعدش دس دسی کرد علی بیشتر وقتی براش اهنگ میذاشتیم سرش و دستاش را تکون میداد ولی بعدا دس دسی هم کرد
30 دی 1390

غذا خوردن

ما مجبور بودیم موقع غذا خوردن شماها را یک جوری کنترل کنیم وگرنه میومدین وسط سفره و نمیذاشتید ما غذا بخوریم اولا تویه تختتون میذاشتیم ولی دیدیم گناه دارید نگاه میکردید بعدش تویه روروک  فدات بشم فاطمه علی جون شما مامانی به روروکم قانع نبودی و اخرش از روروک درمیومدی و خودتو به سفره میرسوندی   ...
29 دی 1390

بازیهای 8ماهگی

قربون این هیجانت بشم تا دوربین دیدی داری میای طرفش این وان اولا بدرد میخورد داخلش میرفتید و بازی میکردید ولی بعداز اینکه بزرگتر شدید و تونستید بایستید دیگه خطرناک شده بود چون همش برعکسش میکرید و ممکن بود دست یکیدون زیرش باشه ادامه عکسها در ادامه اینجا خونه مامان بزرگ هستیم و اتاق بابا شده محل بازی بچهها تویه این استخر بادی پراز اسباب بازیه که شما خیلی دوست داشتید بازی کنید فقط من از چیزهای ریزش میترسم که نکنه دهن بزارید خدای نکرده و باید مرتب چکتون کنم علی جون حتما ابجی لالا کرده و تنهایی داری فکر میکنی ...
29 دی 1390

اولین دندون

در22/6/90فاطمه جونم برای اولین بار دندون دار شدو پسر گلم در 7/7/90 دندوندار شد وقتی داشتم اب میدادم فاطمه و لبه ی فنجون به دندونش خورد و صدا کرد نمیدنید چقدر ذوق کردم اخه مامان خیلی وقته منتظر دندون دراوردنتون بود درمورد علی هم همنطور فداتون بشم که لحظه لحظه بزرگ شدنتون اینقدر هیجان انگیز هست
28 دی 1390